تا حالا احساس کردید که دلتون برای جایی تنگ شده که حتی نمی دونید کجاست و چه شکلیه ؟ یا احساس کردید نیاز به همصحبتی و دیدن کسایی دارید که نمی دونید که کی هستند و کجاند، ولی میدونید که هستند و منتظر شماند ؟
آهنگ In the end اثر Scott Matthew این احساسو در من تشدید می کنه . این آهنگو میتونیداینجا دانلود کنید.
In the end
we all bear the scars
yeah, we all feign a laugh
we all cry in the dark
get cut off before we start
and as your first act begins
you realise they're all waiting
for a fall, for a flaw, for the end
and there's a past stained with tears
could you talk to quiet my fears
could you pull me aside
just to acknowledge that i've tried
as your last breath begins
contently take it in
cause we all get it in
the end
and as your last breath begins
you find your demon's your best friend
and we all get it in
the end
مرا بخوان
از این سیاهچال عذاب !
مرا بخوان
از این امتداد بینهایت وحشت !
وقتی تاوان کشیدن هر نفس
درد شکنجه ای عظیم است
مرا به سوی خود بخوان !
هیچگاه کورسویی از نور خورشید
انتهای این چاه تیره را
اندکی روشن نکرده است.
آه...
مرا به سوی خورشید بخوان !
اگر اولین پدر می دانست
که تمامی فرزندانش
بار سنگین آن مجازات را به دوش خواهند کشید
هیچگاه
وسوسه چشیدن طعم میوه ممنوعه
ذهنش را نمی آشفت.
مرا به سوی خویش بخوان !
تابوت من
سالهاست که با میخهای دروغ و ریا و نفرت
محکم شده است
و محبس جسم سردی است
که ندای " به سوی من بیا " ی تو را
در انتظار است ...
بر اساس آمار بازدیدکنندگان وبلاگم، متوجه شدم که عده خاصی طی چند روز گذشته و بیشتر از طریق جستجو در گوگل، بنا بر اهدافی که بر خودشان و همچنین بر من پوشیده نیست، از وبلاگ من مکررا بازدید نموده اند. لذا لازم دیدم بر اساس وظیفه شرعی امر به معروف و نهی از منکر، ایشان را به مطالعه آیه دوازدهم سوره الحجرات وتلاش در درک معانی آن توصیه نمایم. خداوند به ایشان عقلانیت و معرفت انسانی عطا نماید. آمین !
دلم از هراس و بیم آوار شد،
شیشه عمر زمستان که شکست.
لیک چون زمزمه نرم بهاران برسید،
دل به پا خاست و در حلقه یاران بنشست.

تو
ای قامت بلند مهربانی !
سر به ابرهای آسمان معرفت می سایی
و من ،
در ژرفنای دره های بیخبری ،
دلخوشم به سرپناه سایه ات
و هرچه از آبشار جاری دستانت می نوشم ،
سیراب نمی شوم .
کاش خورشید نگاهت همیشه
در حوض آبی آسمان من ،
بدرخشد
و چشمه های اشک سپاسم ،
غبار قدمهای پر طنینت را
بشوید .
اندکی پشت در توقف می کنم تا نفسم که بر اثر بالا آمدن از پله ها ، کمی تندتر شده است ، به حالت عادی برگردد . دو دقیقه به شروع کلاس مانده است . چند ضربه به در می زنم . در را به آرامی باز می کنم و سلام می کنم . نگاهش را از روی مانیتور به سمت من می چرخاند و مثل همیشه ، با نگاهی مهربان ، سلامم را جواب می دهد و می گوید : بفرمایید . وارد می شوم و با کسب اجازه از او ، پشت سرش روی صندلی می نشینم تا همکلاسیهایم از راه برسند . صورتش را تا نیمه به سمت من می چرخاند و از من می پرسد : خب ! خوبی آقای معدلی ؟ شادمان از توجه اش پاسخ می دهم : خوبم . ممنون آقای دکتر . و در دلم می گویم مگر می شود که صبح را با دیدن چهره شما و حضور در کلاس شما شروع کرد و خوب نبود ؟ مثل همه روزهای دیگر ، نمی توانم کوچکترین ایرادی در آراستگی ظاهری و لباسهای مرتبش پیدا کنم . بوی عطر خوشبویش ، فضای اتاق را معطر کرده است . کلاسور و خودکارهایم را از کیفم در می آورم . با وارد شدن مهدی و احسان به اتاق ، صندلیم را بلند می کنم و نزدیک او می نشینم . احسان و مهدی هم صندلیهایشان را جلو می آورند . کلاس شروع می شود . به او چشم می دوزم و پیشاپیش حسرت آن را می خورم که با پایان یافتن این ترم ، این کلاسها تمام خواهد شد و دیگر بهانه ای برای حضور در این فضای دوست داشتنی نخواهم داشت . کلاسها تمام خواهد شد ، ولی من همیشه شاگرد او باقی خواهم ماند و او ، الگوی همیشگی من در دانش و اخلاق باقی خواهد ماند .

استاد ارزشمند ، جناب آقای پروفسور ارسلان قهرمانی ، در هفتمین همایش چهره های ماندگار ، به عنوان اولین چهره ماندگار برگزیده در رشته مهندسی عمران معرفی شدند . ایشان ، چهره ماندگار کتاب زندگی بسیاری از ما هستند . بزرگترین افتخار زندگی من ، حضور در کلاس دانش و اخلاق اوست .
از سایت شخصی پروفسور قهرمانی ، با کلیک دراینجا دیدن کنید .
پروفسور قهرمانی را در دائره المعارف WIKIPEDIA ، با کلیک در اینجا ملاقات کنید .
در ژرفنای چاه سیاه وحشت ،
پنجره ایمانت را بیاب
و آن را
با ذکر همه آرزوهایت بگشا .
آنگاه ...
نور تو را در بر خواهد گرفت
و دستانی شفابخش ،
زخمهایت را التیام خواهند بخشید .
حرفهایم را
قصه ای رنگین مپندار.
قصه من
قصه باور معجزه های هر روز است .
امروز صبح ، برادرم حمیدرضا از پایان نامه اش دفاع کرد و فوق لیسانسش در مهندسی کامپیوتر رو رسما گرفت.با فارغ التحصیل شدن حمید رضا که در همون دانشکده ای تحصیل می کرد که من و برادر بزرگترم محمد رضا دانشجو بودیم ( و من هنوز هم هستم ) ، من تنها دانشجوی خانواده هستم ( از سنم هم خجالت نمی کشم ! ).امروز ، یاد خاطرات بچگی افتادم ، یاد روز تولد حمید ( ما توی خونه به حمید رضا میگیم حمید)، یاد وقتی حمید به کودکستان و دبستان می رفت .روزها عجب سریع می گذرند....
این عکسا رو امروز بعد از دفاع گرفتیم.نمرش شده ۶۸/۱۹ و باز هم میگه کمه !


علی کوچولو !



از شاهکارهای عکاسی دایی کوچیکم !

سالهای دبیرستان و پرنده های کوچک دلتنگیها

سامان و من و سعید ( دوره دبیرستان )

تیم بدمینتون دانشگاه شیراز در المپیاددانشجویی ایران ( نفر وسط )

گروه علمی دانشجویان بخش مهندسی ساختمان دانشگاه شیراز و اساتید محترم ( ردیف پایین از سمت راست نفر دوم )

علی و جواد در سواحل بوشهر در حال ابراز محبت ( ساختگیه.نترسید)

اگر درس دادن و درس خوندن رو جزء هنرها حساب مي كنيد ، بايد بگم كه من به غير از اين دو تا هنر ، هنرهاي ديگه اي هم دارم ! ( مثل هنر تعريف كردن از خودم ! )
آشپزي براي من خيلي جذابيت داره.خصوصا كه محصول كارمو مثل يك محصول هنري ، تزيين هم بكنم ! نگران نباشيد . بعد از غذا ، حتما دسر هم داريم !





از كار با كاغذ و چسب و مقوا و كادو و قيچي ، مثل بچه هاي مهد كودك لذت مي برم. متاسفانه هرچي ساختم رو به دوستان هديه دادم و عكسي ازشون ندارم.ولي عكس هديه هاي عيد امسالو كه يك شب تا صبح ، كادو پيچ كردنشون طول كشيده رو نشونتون ميدم.


اين هم سفره هفت سين امساله كه طراحي و اجراش به عهده من بوده.جهت هماهنگي دكورش مجبور شدم يك كم سنتها رو دور بزنم و كم و زيادشون كنم ! برای سال دیگه سفارش می گیریم !

اين هم گلاي ناز يخي كه پشت پنجره اتاقم پرورششون دادم.

این گل كاكتوس هم نتيجه عمل به دستورات كتاب پرورش گله ! البته چهار روز بيشتر دوام نداشت .

دو تا هنر خيلي خاص هم دارم !!!
كه يكيش تغيير قيافه خودم هست...

و يكي ديگش هم تغيير قيافه پرايد !

ارتعاش دستانم ،
از اشتياق نواختن است...
نواختن آهنگي ننواختني.
لرزش صدايم ،
از شور خواندن است...
خواندن ترانه اي نخواندني
و نا آرامي نگاهم ،
تاوان بستن دريچه اي است
به تابش نور
به دنياي حقيقيم.
در هر تپش ،
قلب من ديوانه وار ،
از انبساط رازي سر به مهر ،
در حال تركيدن است
و محدوده هراسم ،
از ابعاد جسمم ،
فراتر مي رود.
*********
دستهايم را به هم
گره مي كنم.
صدايم را در گلو
خفه مي كنم.
چشمهايم را به دنيا
ميبندم
و چون هميشه ،
نقاب لبخندم را
به چهره مي زنم ،
تا باور شما
به شادترین بودن من ،
آسيب نبيند !
